میزی برای کار

کاری برای تخت

تختی برای خواب

خوابی برای جان

جانی برای مرگ

مرگی برای یاد

یادی برای سنگ

...

این بود زندگی؟

(حسین پناهی)

.

.

حسین پناهی عاشقانه

(یکی از اشعار زیبا حسین پناهی در ادامه مطلب)


حق با تو بود

می بایست می خوابیدم!

اما چیزی خوابم را آشفته کرده است

در دوطاقچه رو به رویم شش دسته خوشه زرد گندم چیده ام

با آن گیس های سیاه و روز پریشانشان

کاش تنها نبودم!

فکر می کنی ستاره ها از خوشه ها خوششان نمی آید ؟

کاش تنها نبودی!!

آن وقت که می توانستیم به این موضوع و موضوعات دیگر اینقدر بلند بلند

بخندیم تا همسایه هامان از خواب بیدار شوند

می دانی ؟

انگار چرخ فلک سوارم

انگار قایقی مرا می برد...

انگار روی شیب برف ها با اسکی می روم و ....

مرا ببخش!

ولی آخر چگونه می شود عشق را نوشت ؟

می شنوی ؟

انگار صدای شیون می آید

گوش کن

می دانم که هیچ کس نمی تواند عشق را بنویسد

اما به جای آن

می توانم قصه های خوبی تعریف کنم...

گوش کن

یکی بود یکی نبود

زنی بود که به جای آبیاری گلهای بنفشه

به جای خواندن آواز ماه، خواهر من است

به جای علوفه دادن به مادیان های آبستن

به جای پختن کلوچه شیرین

ساده و اخمو

در سایه بوته های نیشکر نشسته بود و کتاب می خواند

صدای شیون در اوج است

می شنوی

برای بیان عشق

به نظر شما

کدام را باید خواند ؟

تاریخ یا جغرافی ؟

می دانی ؟

من دلم برای تاریخ می سوزد!

برای نسل ببرهایش که منقرض گشته اند

برای خمره های عسلش که در رف ها شکسته اند

گوش کن!!!

به جای عشق و جستجوی جوهر نیلی می شود چیزهای دیگری نوشت

حق با تو بود!

می بایست می خوابیدم.

اما مادربزرگ ها گفته اند

چشم ها نگهبان دل هایند

می دانی ؟

از افسانه های قدیم چیزهایی در ذهنم سایه وار درگذر است

کودک

خرگوش

پروانه

و من چقدر دلم می خواهد همه داستانهای پروانه ها را بدانم که

بی نهایت بار

در نامه ها و شعرها

در شعله ها سوختند

تا سند سوختن نویسنده شان باشند

پروانه ها

آخ !!

تصور کن

آن ها در اندیشه چیزی مبهم

که انعکاس لرزانی از حس ترس و امید را

در ذهن کوچک و رنگارنگشان می رقصاند به گلها نزدیک می شوند

یادم می آید...

روزگاری ساده لوحانه

صحرا به صحرا

و بهار به بهار

دانه دانه بنفشه های وحشی را یک دسته می کردم!

عشق را چگونه می شود نوشت

در گذراین لحظات پرشتاب شبانه

که به غفلت آن سوال بی جواب گذشت

دیگر حتی فرصت دروغ هم برایم باقی نمانده است

وگرنه چشمانم را می بستم و به آوازی گوش میدادم که در آن دلی می خواند...

من تو را

او را

کسی را دوست می دارم...

(یادش گرامی)





تاريخ : ۱۳٩٠/۱٠/۱٥ | ۱٢:٠٠ ‎ب.ظ | نویسنده : DavIn | نظرات ()
.: Weblog Themes By BlackSkin :.