صندلی را بیاور میان سخن های سبز نجومی

ای دهانی پر از منظره !

گوش احساس مشتاق ترسیم یک باغ پیش از خسوف است .

برگ انجیر ظلمت

عفت سنگ را منتشر می کند.

وزن اعداد از روی بازوی وارسته آب می افتد .

رو به سمت چه وهمی نشستم که پیشانیم خیس شد

آه ؛ ای الکل ترس مبداء!

در خطاب تو انگشتهای من از هوش رفتند

دستم امشب از اینجاست تا میوه ای از سر باغ ما قبل تاریخ

دستم امشب نهایت ندارد.

این درختان به اندازه ی ترس من برگ دارند!

.

.

عاشقانه

 





تاريخ : ۱۳٩٠/٩/٢٦ | ۳:۳٩ ‎ق.ظ | نویسنده : DavIn | نظرات ()
.: Weblog Themes By BlackSkin :.