غنچه ای مغرور بودم
وقتی گل شدم بیشتر به خود می نازیدم.
صاحبخانه یک رقیب روبه رویم قرار داد :
ازحسادت پژمرده شدم .
ولی هروقت گلبرگی ازمن می افتاد یکی ازگلبرگهای او نیز به نشانه ی رفاقت می افتاد.
تا بالاخره هردو به یک گلبرگ رسیدیم.
صاحبخانه آئینه را از مقابلم برداشت و من نتوانستم مردن خود را ببینم...

.

.

رز عاشق





تاريخ : ۱۳٩٠/٩/٢۳ | ۱٠:٤٦ ‎ب.ظ | نویسنده : DavIn | نظرات ()
.: Weblog Themes By BlackSkin :.